تبليغاتX
عزیزترین مفقودالاثر
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران

امروز از هیچ جانبی باد نمی آید

به آرامی

نقشه ی درخت را بر دیواره ی ذهنم پیاده می کنم

شکوفه   گنجشک    برگ

و به آرامی    مهمان ناخوانده روزگار        تبر

رویاهایم را پایان داد.

                  صادق خدامرادی - مهر ۸۶


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 18:57  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
باید اعتراف کنم

من نیز گاه به آسمان نگاه کردم

دزدانه

در چشم ستاره گان

نه به تمامی شان

تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 18:51  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
پائیز بسیت و دو

و دریغ که فقط

ماه را به سرانگشت می نگرم

بی پرنده     بی باران

 

                                 صادق خدامرادی  ـ  مهر ۸۶


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 17:54  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
آرامش دست نیافتنی

شب را تفسیر می کنم
بی چراغ ، بی پرده ، بی گلدان.
به نقطه ی از اوج فنا که می رسم
سقوط می کنم از هرچه نیست
از آرزو ، از عشق ، از خوشبختی.
دفتر شب از حضور عشق خالی ست
و بزرگترین جرم شب همین است
اینجا قرنهاست
خواب خوش غلاف شده است
و شب تنها مرگ را امضاء می کند
مرگی که نه با زیبائی ها کاری دارد نه با زشتی ها.
حقیقت هم همین است
خواسته یا ناخواسته
کمتر کسی به آرامش اردی بهشت می رسد.





یک طرحواره


بانو
نمی دانم چرا
هیچکدام از راه های جهان
به دل تو راه دارد
و
هیچ عابری هم
راه ورودش را نمی داند
البته اگر
عاشق یکی از انها نشوی

صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:55  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
سر در نمی اورم

چراغ قرمز است

اما من هی گاز می دهم

این کلید دارد می پوسد

ومن هنوز رمز گاو صندوق را نمی دانم

یادم می اید

همیشه به من می گفتی
: وصله ی نا جور

اما من هی می خواهم

وصله ام را به تو بچسبانم

ولی خودت می گویی

پایت را از گلیمت درازتر نکن

چراغ من هیچ وقت سبز نمی شود

ولی من لجوجتر از انم و همیشه
از طریق
sms
برایت می فرستم

دوستت دارم
چه بخواهی چه نخواهی



صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:22  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
((تقدیم به چشمهای عزیزترین مفقودالاثر))

برای انسان های عهد اتم و جنگ افزار
حرفی نمی توان داشت.
بگذار
به زندگی مچاله شده خویش،
لبخندشان پا بر جا بماند.
اما حساب تو از همه جداست
نگذار در این خاک وسیع خدا
جائی برای زیستن من نباشد.
من می خواهم هر روز نام تو را زمزمه کنم
همین.


خرداد 86 - کرمانشاه- صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:31  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
همین خیابان را که ادامه دهم

جیب هایم پر از گناه می شوند.

با اینکه سنی از ما گذشته

زندگی را می بازم به چشم های شاید مهربان.

سنگ قصد شکستن شیشه را دارد

و در پشت تمام این قضایا

دلم خودش را به خواب می زند

و روزی که بیدار می شود

سنگ با شکستن شیشه

قصد تسخیر وجودش را دارد




محمد صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:2  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
آغاز می شوم در خیابانی پر از اشتباهات جارو شده

میان دفتری که هر روز در ان

نوبت گریه کردن من است.

قلبم را در ویترین چشمها به حراج می گذارم

هوای تازه را که هجا می کنم

جوانه نمی زنم هیچ

گرد و غبار می شوم و

سپورهای مهربان مرا جارو میزنند

و من هر روز اغاز می شوم

در خیابانی پر از اشتباهات جارو شده


محمد صادق خدامرادی
9 خرداد 86

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
آدمها بدون منظور تیر شلیک می کنند
پرنده بدون منظور می میرد
واژه ی جامانده قرن حاضر
در لبان ترک خورده گورستان
(( انا لله و انا علیه راجعون ))

در تاریک روشن شهری که در ارزوی بیداری ست
تصویر فراموش شده ی پایداری عشق
رفته است به جای که عرب نی انداخت

خاطره های خوش از ترس به زیر سوال رفتن
دوئل را تمرین می کنند
و دودش به چشم جنینی می رود
که هنوز هوای تازه استنشاق نکرده

در میان همهمه ی دره و باغ
سگهای سفید امنیت تجزیه می شوند
و مرگ خسته تر از همیشه
از این بازی کنار می کشد


طعم نا مطبوع گلادیاتور بودن را
هم باید قلم تحمل کند
هم پدری که توان جمع کردن گلیم خود را ندارد

بهار در را به روی خود می بندد
درد ناخوش یک بیمار سرطانی را درک می کند
و تمام تقویم ها او را استیضاح می کنند

چه هولناک است
خبر مرگ اخرین قاصدکها
دیگر هیچ کسی بوی نان را
برای کودکان نخواهد برد
هیچ شاعری نان شعرش را
با کودکان یتیم تقسیم نمی کند
روی سیاه زمین
با بارش یک قرن برف هم سفید نمی شود
آزادی و عشق
افسانه خنده داری ست که هر شب
کودکان با آن به خواب می روند

همیشه بازی خیلی ساده عوض می شود
طناب های که یک روزی
با آن تاب می خوردیم
حالا خودمان را به ان می آویزیم.


محمد صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 18:30  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

 

 

 

 

آنها به خاطر باور هاييشان رنج مي كشند و رنج مي كشند و مي ميرند

 براي آنها زندگي وظيفه ايست فلسفي و انديشيدن تنها ويگانه مشغله مستمر زندگيشان و تنها محتوي آن است

   ( آزنولد هاوزر تاريخ اجتماعي هنر )

 

سنگنوشته هاي باران

 ترس گل از نروئيدن است

كه اب را تمام ملال از ماندن

باران ميترسيد كه داستان رستن را بگويد به درخت

روح ترد ساقه را نوشته بودند كه بمير

 من وحسرت و اين سيزي و بالئدگي و جوانمرگي او

 

 در مي روئيد

ديوار برپا مي ايستاد و كلوخ سر راه پاكي

كپر سبز دوست داشتن

 سنگ چين و گل آندود

نسيم عطر آلوده فكر در باغ وسوسه ها  زنداني

دختر عاشق هنوز

در ترديد باز يا بسته بودن پنجره ها

پسزان عاشق

 هنوز در ترديد شكستن ديوار شيشه اي شك با سنگ يقين

 

 قسم به ستاره

قسم به بامداد سوگند به قلم زنده بيد

سوگند بر برگ خزنده گل ياس

 كه در ساقه عطر آلوده نيلوفر فكر هر روز صد بار زنده مي شويم و مي روئيم

 فانی - مجتبی ابراهیمی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:16  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
آدمها بدون منظور تیر شلیک می کنند
پرنده بدون منظور می میرد
واژه ی جامانده قرن حاضر
در لبان ترک خورده گورستان
(( انا لله و انا علیه راجعون ))

در تاریک روشن شهری که در ارزوی بیداری ست
تصویر فراموش شده ی پایداری عشق
رفته است به جای که عرب نی انداخت

خاطره های خوش از ترس به زیر سوال رفتن
دوئل را تمرین می کنند
و دودش به چشم جنینی می رود
که هنوز هوای تازه استنشاق نکرده

در میان همهمه ی دره و باغ
سگهای سفید امنیت تجزیه می شوند
و مرگ خسته تر از همیشه
از این بازی کنار می کشد


طعم نا مطبوع گلادیاتور بودن را
هم باید قلم تحمل کند
هم پدری که توان جمع کردن گلیم خود را ندارد

بهار در را به روی خود می بندد
درد ناخوش یک بیمار سرطانی را درک می کند
و تمام تقویم ها او را استیضاح می کنند

چه هولناک است
خبر مرگ اخرین قاصدکها
دیگر هیچ کسی بوی نان را
برای کودکان نخواهد برد
هیچ شاعری نان شعرش را
با کودکان یتیم تقسیم نمی کند
روی سیاه زمین
با بارش یک قرن برف هم سفید نمی شود
آزادی و عشق
افسانه خنده داری ست که هر شب
کودکان با آن به خواب می روند

همیشه بازی خیلی ساده عوض می شود
طناب های که یک روزی
با آن تاب می خوردیم
حالا خودمان را به ان می آویزیم.


محمد صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:51  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
زندگی زبیا
یک تکرار نا موزون برگ برگ تقویم
هفت روز هفته را
جدل می کنم با
دلهره و تنهائی و اضطراب
و سر خود را گرم می کنم با
چند تکه کاغذ و کتاب و روزنامه
راستی
اکنون چند هزار دقیقه گذشته ست از آخرین دیدار
خوب می دانم
هیچ خورشیدی توان مرحم زخم مرا ندارد
بگذار آسوده تر بگویم
قضیه ی من تو را سالها پیش
فیثاغورث کشف کرد

دو خط موازی...



صادق خدامرادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:32  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
سر در نمی اورم
چراغ قرمز است
اما من هی گاز می دهم
این کلید دارد می پوسد
ومن هنوز رمز گاو صندوق را نمی دانم
یادم می اید
همیشه به من می گفتی
: وصله ی نا جور
اما من هی می خواهم
وصله ام را به تو بچسبانم
ولی خودت می گویی
پایت را از گلیمت درازتر نکن
چراغ من هیچ وقت سبز نمی شود
ولی من لجوجتر از انم و همیشه
smsاز طریق
برایت می فرستم
دوستت دارم
چه بخواهی چه نخواهی



صادق خدامرادی





+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 9:30  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

۱

سربسته باش پیشانی شکسته
 زنهاری که از این خزان خسته می وزد
 چیدن محبوبه های شب را
 تنها به یاد خواهد داد

۲

در تاریکی همین دور و برهای بی راه ماه
همیشه تورهای تنیده ی بسیاری گسترانیده اند
 عاقل باش
سرپیچی کن از هر چه بود
 از هر چه هست
 از درها و زدن ها و آری ها و آدمی
 از دستور و از گرفتن
از گفتن ... از سکوت
سرپیچی کن از وزیدن باد
 از پرده از پنجره از سایه از پاسبان
 او که از آشناترین تنگه ها
به منزل امکان رسیده است
 حتما نزدیک ترین مقصد زندگی را گم خواهد کرد
دریغا مسیر مستقیم
 میان بر بی راه و بی هودگی
او که جهانش از جسارت یکی پشه ی کور کوچک تر است
 هرگز لذت عبور از راه های نا آشنا را نخواهد چشید
سرپیچی کن پروانه ی خوش نشین یکی نسترن
 عنکبوت ها نیز
گاهی شبیه ما
همزادان همین خرداد خسته اند

۳

باد می آمد یا نمی آمد نمیدانم
 اما دو کبوتر دلگیر
زیر سایبان شکسته ی بی حصیر
داشتند حرف می زدند
 یکیشان کمتر خسته خاموش
آن دیگری بی حواس پرگو بی پروا
هوا پر از تنفس تیغ و ردپای پرنده بود
 می گویند
 گربه های گرسنه هم خواب می بینند
داشتم چه می گفتم
ناگهان صدای سه تار کهنه شکست
یک نفر گفت
 تمام کودکان زنان و پیران خسته
باید در خانه بمانند
هوا آلوده است
شهر آدمی آسمان آلوده است
سه ماه و دو هفته و چند روز تمام بود
که دیگر باد نمی آمد
یادم آمد
یکیشان پر زده رفته بود
اما آن دیگری بی حواس پرگو بی پروا
داشت با خودش هنوز
 هنوز داشت با خودش حرف می زد
گربه
به سایه بان شکسته ی بی حصیر رسیده بود

۴
دنیای غم انگیز نادرستی داریم
 خیلی ها سهم شان را
در اشتباه یک باور ساده از دست داده اند
 خیلی ها رفته اند رو به راهی دور
که نه دریچه ای چشم به راه و
 نه دریایی که پیش رو
 عبور از این همه هیاهو
دشوار است
 معلوم نیست این قهقهه ی کدام کباده کش کور است
 که نمی گذارد حتی باد
هق هق خاموش زنان سرزمین مرا بشنود
حیف که شاعرم
چقدر دلم برای سردادن یک شعار ساده
لک زده است
زنده باد پرندگانی که نیم ساعت پیش
از بالای این بادیه
 سمت سایه های بالادست
 نمی دانم رفتند یا بازآمدند
گریه کنید رویاندیدگان جنوبی ترین ترانه های من
کسی نیست
 کسی نیامده
کسی نمی اید
 من این راز را از مویه های مادرم آموخته ام
 خسته ام کرده اند
دیگر از هیچ کسی نخواهم پرسید
 این که این همه خسته
 این که این همه خودفروش
 این که این همه ناامید
این که
این که قرار ما نبود .

 

 

 


+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 19:3  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
بسيار پيش‌تر از امروز
دوستت داشتم در گذشته‌هاي دور
آن قدر دور
که هر وقت به ياد مي‌آورم
پارچ‌بلور کنار سفره‌ي من
ابريق مي‌شود
کلاه کپي من، دستار
کت و شلوارم، رداي سفيد
کراواتم، زنار
اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما
غار
غاري پر از تاريک و صداي بوسه‌هاي ما
و قرن‌هاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن‌قدر که در خيال‌بافي آن همه عشق
تو در سفينه‌اي نزديک من
من در سفينه‌اي ديگر، بسيار نزديک‌تر از خودم با تو
دست مي‌کشيم به گونه‌هاي هم
بر صفحه‌ي تلويزيون.

 

بیژن نجدی

 

     


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:56  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

    کسي مي‌داند
    شماره شناسنامه‌ي گندم چيست؟
    کدامين شنبه
    آن اولين بهار را زاييد؟
    يک تقويم بي پاييز را
    کسي مي‌داند از کجا بايد بخرم؟
    هيچ‌کس باور نمي‌کند که من پسرعموي سپيدارم
    باور نمي‌کنند
    که از موهايم صداي کمانچه مي‌ريزد
    کسي مي‌داند؟
    گروه خون جمعه‌اي که افتاده روي پل امروز
    پل حالا
    پل همين لحظه
    O منفي‌ست؟
    A يا B؟
    يا AB؟

     

    بیژن نجدی


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:55  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

     

    در انتهای هر سفر
     در ایینه
     دار و ندار خویش را مرور می کنم
    این خک تیره این زیمن
     پایوش پای خسته ام
     این سقف کوتاه آسمان
     سرپوش چشم بسته ام
     اما خدای دل
     در آخرین سفر
     در ایینه به حز دو بیکرانه کران
    به جز زمین و آسمان
    چیزی نمانده است
    گم گشته ام ‚ کجا
    ندیده ای مرا ؟

     

    حسین پناهی



     


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:53  توسط محمد صادق خدامرادی  | 


     


    شب همه شب شکسته خواب به چشمم
    گوش بر زنگ کاروانستم
    با صداهای نیم زنده ز دور
    هم عنان گشته هم زبان هستم.
    *
    جاده اما ز همه کس خالی است
    ریخته بر سر آوار آوار
    این منم مانده به زندان شب تیره که باز
    شب همه شب
    گوش بر زنگ کاروانستم.

     

     

    نیما


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:50  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

     

    ارغوان ! شاخه ی هنخون ِ جدامانده ی من
     آسمان ِ تو چهرنگ است امروز ؟
     آفتابی ست هوا ؟
     یا گرفته ست هنوز ؟
    من در این گوشه که از دنیا بیرون است
     آسمانی به سرم نیست
    از بهاران خبرم نیست
     آنچه می بینم دیوارست
     آه ، این سخت ِ سیاه
    آن چنان نزدیک است
     که چو بر می کشم از سینه نفس
     نفسم را بر می گرداند
     ره چنان بسته که پروازِ نگه
    در همین یک قدمی می ماند
     کورسویی ز چراغی رنجور
     قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
     نفسم می گیرد
     که هوا هم اینجا زندانی ست
     هر چه با من اینجاست
     رنگ ِ رخ باخته است
     آفتابی هرگز
     گوشه ی چشمی هم
     بر فراموشی ِ این دخمه نینداختهاست
     اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده
     کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده
    یاد ِرنگینی در خاطر ِ من
     گریه می انگیزد :
     ارغوانم آنجاست
     ارغوانم تنهاست
     ارغوانم دارد می گرید
     چون دل ِ من که چنین خون آلود
     هر دم از دیده فرو می ریزد
    ارغوان !
     این چه رازی ست که هر بار بهار
    با عزای دل ِ ما می آید
     که زمین هر سال از خون ِ پرستوها رنگین است
     وین چنین بر جگر سوختگان
     داغ برداغ می افزاید
    ارغوان ، پنجه ی خونین ِ زمین !
     دامن ِ صبح بگیر
     وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
    کی بر این دره ی غم می گذرند
    ارغوان ، خوشه ی خون !
     بامدادان که کبوترها
    بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
     جان ِ گل رنگ ِ مرا
     بر سر ِ دست بگیر
     به تماشاگه ِ پرواز ببر
    آه ، بشتاب که همپروازان
     نگران ِ غم ِ همپروازند
     ارغوان ، بیرق ِ گلگون ِ بهار !
     تو برافراشته باش
     شعر ِ خونبار ِ منی
     یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
    بر زبان داشته باش
    تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
     ارغوان ، شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من !

     

     

    ه.الف.سایه
     


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:47  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

     

    ای کدامین شب
    یک نفس بگشای
    جنگل انبوه مژگان سیاهت را
    تا بلغزد بر بلور برکه شچشم کبود تو
    پیکر مهتابگون دختری کز دور
    با نگاه خویش می جوید
    بوسه شیرین روزی آفتابی را
    از نوازشهای گرم دستهای من
    دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
    می تپد بی تاب در خواب هوسنک امید خویش
    پای تا سر یک هوس آغوش
    و تنش لغزان و خواهشبار می جوید
    چون مه پیچان به روی درههای خواب آلود سپیده دم
    بسترم را
    تا بلغزد از طلب سرشار
    همچو موج بوسه مهتاب
    روی گندمزار
    تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
    شبنم یک عشق وحشی را
    ای کدامین شب یک نفس بگشای مژگان سیاهت را

     

    ه.الف.سایه
     


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:44  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
     

    در باغ « بی برگی » زادم

       و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

           و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

              و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

                   و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

                       و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

                        و از « دانش » ، طعامم دادند.

                  و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

              و از « مهر » نوازشم کردند.

           و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

        و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

    و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

     دکتر علی شریعتی


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:23  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    در هرکرانه این شهر بی طپش سگهای زنجیری سگهای دست اموز, در چشمهای بیدار ترس رانشانده اند انها, هر روز می درند, هر روز می برند و پاداش را از دست گرگ نواله می گیرند در پایتخت غارت وخون سگهای زنجیری ان گرگ پیرراحراست نشسته اند بی تو, ..... دکتر علی شریعتی

    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:6  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    نفس خشم آگین مرا

    تند و بریده در آغوش می فشاری

    و من احساس می کنم که رها می شوم

    و عشق

    مرگ رهایی بخش مرا

    از تمامی تلخی ها می آکند

    بهشت من جنگل شوکران هاست

    و شهادت مرا پایانی نیست

     

    (تقدیم به م . ح )


    + نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 17:54  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    (( حرف یک جامعه ))



    در قانونی که

    حرف زدن از سوسک ها قدغن است

    حمل مرگ موش

    شاید جرمش اعدام باشد



    ((....))


    در این زمانه

    چه نعمت خوبی ست

    خورشید بی توجه به پول جیبمان

    برایمان طلوع می کند





    (( !!!!!!!!!!!!!!! ))


    ساده؟؟
    سیبی را که تمام راه با خود اورده بودم که با تو قسمت کنم
    پرت کردی زیر ماشین
    ساده ساده
    و حالا
    از خجالت پنهان شده ی
    پشت همان ماشین
    کنار راننده
    کنار کسی که نمی داند حتی
    عاشقی پلاک چند است








    محمد صادق خدامرادی

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:11  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    شانه هایت کو

    در حال سقوطم

    به موهایت اویزان شده ام

    به من نگو دست بردار

    مشتم که باز شود

    دیگر نیستی



    مهدی کمالی

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:4  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    دیشب غزلی سرود

    عاشق شده بود

    با دست و دلی کبود عاشق شده بود

    افتاد شکست زیر باران پوسید

    ادم که نکشته بود عاشق شده بود

    مهدی احمدی

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:3  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    روزی های زمین سرگیجه می گیرند
    کسی برایم دست نزند
    از اتفاقات قبلی جمله ی تکراری می شود
    به من دست نزنید
    من از عمق سیاه چالها
    صحبت نمی کنم
    من روی زمین گیر شده ام
    را شده است بخوانید
    من قانون این اتاق
    بوی شمع های مرده میدهد
    بوی اتفاقات افتادم نیفتید
    توی دیگ هیچ اتش سوزی نذری نمی دهند
    فقط کمی خاک بریزید
    می خواهم به سیاه چال خودم برگردم


    میلاد شکرابی

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:2  توسط محمد صادق خدامرادی  | 
    آورده ام از دریا یک چشم اهورایی
    یک چشم که گمان کرده هرشب تو در اینجایی
    می ترسم از اینکه تو اهسته بیایی باز
    خوابم ببرد ناگاه بر بالش لالایی
    گفتی که می ایم من هر جا که غمی باشد
    غم می رسد اما تو ... اما تو نمی ای
    چشمم به در است اینک در خلوت این شبها
    من منتظر هستم ای حضرت تنهایی

    کمیل قاسمی

    + نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 19:1  توسط محمد صادق خدامرادی  | 

    تقدیم به عزیزترین مفقودالاثر



    جهانم سرگردان بود
    طبق روال غروب کردن خورشید
    با اندیشه های مشوش
    گامهای نامتعادلم را به جائی که خودم هم نمی دانستم
    به زور روانه می کردم

    تنها یادبود میراث ادمی
    کلید نجات من بود و پرنده
    اما قاطعیت جایزالخطای انسان
    مسیح را به بالای دار برد
    جمهوریت را در یلدای سرد جهالت ، به آتش کشید
    لذت از دلتنگی فرشته ی که بال ندارد
    صمیمانه مرگ را به پروانه ها هدیه می کرد


    زندگی م با شلیک خواسته یا ناخواسته گلوله آغاز شد
    در بامداد ِ پائیزی با پیکری شسته شده از گناه
    هنوز چند قدم با زندگی راه نیامده بودم
    که نجوای مچاله شده ی سفسطه ی زمان
    لایه های سیاهی بر سنگفرش ذهنم اضافه می کرد
    و خوشبخت بودم که
    بالاتر از سیاهی رنگی دیگرنبود
    صدای خستگی م کمی جلوتر از نقطه ی صفر بلند شد
    در زندانی که دیوار انرا
    هیچ کریستف کلمبی کشف نکرده
    حریم کوچک خوشبختی
    تردید ادامه ی واژه ی عشق بود
    و بزرگترین سو سوی نقطه های مجهولی در افق

    وقتی از مرگ هم کاری برنمی آید
    بگذارید
    خورشید آخرین لحظاتش را به فال نیک بگیرد
    عدالت در این تصویر شوم بر دیوار
    چیزی کم از اعتدال ستم ندارد


    در جهانی که سرگردان تر از من می نمود
    از درخت آفت زده ی ذهنم
    انتظار حاصلی جز میوه های کال نبود
    آئینه را که می نگریستم
    مردی از هراس حجم وسیع نمی دانم هایش
    گریه می کرد


    طعم نا مطبوع تهوع
    طاعون برگ برگ زندگیم
    صدای انسان خواب رفته ی درونم را بلند کرد
    و به جای نزدیکترین رفیقانم
    سقراط و فلسفه ی مقدسش از خاک دورترین لحظه ها
    به یاریم برخاست
    در تاریکترین نقطه ی که ایستاده بودم
    واژه گمشده ی زندگی را مجسم کردم
    نهایت فقر وجودی چاره ام را به تردید می کشاند
    آب نخورده ی دستانم را می سپارم به قسمت
    خودم را رها می کنم در جاده ای که برگشتنم با خداست
    مجهولات خسته ی که خیال حل شدن را ندارند
    امید واهیم را ناامید می کنند
    دشت خاک خورده حقیقت
    مجالی برای ابراز وجود ندارد


    سالی می گذرد
    تقویم ها به خواب زمستانی می روند
    چشمانم به تسلیم بسته می شوند
    روی دوش نمی دانم هایم تشییع می شوم

    یک شبه ره صد ساله را می روم
    با تمام قانون های که نمی شناختم اشنا می شوم
    و مواجه می شوم با
    درهای باز و نیمه بازی که پشت انها هرگز پیدا نشده ام

    و حالا می فهمم
    مرگ جهشی ست از نمی دانم ها
    به سکوت ، حقیقت گم شده ی زندگی








    محمد صادق خدامرادی
    85/8/28






    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:49  توسط محمد صادق خدامرادی  | 


    چيزي شبيـــه ياس مثــل يـــــاس پــرپـر
    سي سال و چندين مـــاه در غربت برادر
    اي كاش دستي بود تا مي كاشت من را
    در بـــاغ بـــالا دست يا يك بـــاغ بهتــــــر
    يا دست كم يك نردبان خشــك و خـــالي
    شــــايد تلاقـــي كــــرد با بـــال كـــبوتــر
    گاهـــي شــبيه بنـــــد بـــازانم - هوايي-
    ناگــاه مي افتم زميــن با كــــتف يا ســـر
    تا مي برنـــدم روي دوش خــويش مــردم
    بــــاز از فـــراز شـــانه مي افــتم مكــــرر
    پــــاي زبــانم از هــمان آغــــاز گيـــر ست
    ديگـــر نمــي گــويم كـــلامي خير يا شــر



    رضا کرمی

    + نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9:47  توسط محمد صادق خدامرادی  |