به آرامی
نقشه ی درخت را بر دیواره ی ذهنم پیاده می کنم
شکوفه گنجشک برگ
و به آرامی مهمان ناخوانده روزگار تبر
رویاهایم را پایان داد.
صادق خدامرادی - مهر ۸۶

من نیز گاه به آسمان نگاه کردم
دزدانه
در چشم ستاره گان
نه به تمامی شان
تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو

و دریغ که فقط
ماه را به سرانگشت می نگرم
بی پرنده بی باران
صادق خدامرادی ـ مهر ۸۶

شب را تفسیر می کنم
بی چراغ ، بی پرده ، بی گلدان.
به نقطه ی از اوج فنا که می رسم
سقوط می کنم از هرچه نیست
از آرزو ، از عشق ، از خوشبختی.
دفتر شب از حضور عشق خالی ست
و بزرگترین جرم شب همین است
اینجا قرنهاست
خواب خوش غلاف شده است
و شب تنها مرگ را امضاء می کند
مرگی که نه با زیبائی ها کاری دارد نه با زشتی ها.
حقیقت هم همین است
خواسته یا ناخواسته
کمتر کسی به آرامش اردی بهشت می رسد.
یک طرحواره
بانو
نمی دانم چرا
هیچکدام از راه های جهان
به دل تو راه دارد
و
هیچ عابری هم
راه ورودش را نمی داند
البته اگر
عاشق یکی از انها نشوی
صادق خدامرادی

چراغ قرمز است
اما من هی گاز می دهم
این کلید دارد می پوسد
ومن هنوز رمز گاو صندوق را نمی دانم
یادم می اید
همیشه به من می گفتی
: وصله ی نا جور
اما من هی می خواهم
وصله ام را به تو بچسبانم
ولی خودت می گویی
پایت را از گلیمت درازتر نکن
چراغ من هیچ وقت سبز نمی شود
ولی من لجوجتر از انم و همیشه
از طریق
sms
برایت می فرستم
دوستت دارم
چه بخواهی چه نخواهی
صادق خدامرادی

برای انسان های عهد اتم و جنگ افزار
حرفی نمی توان داشت.
بگذار
به زندگی مچاله شده خویش،
لبخندشان پا بر جا بماند.
اما حساب تو از همه جداست
نگذار در این خاک وسیع خدا
جائی برای زیستن من نباشد.
من می خواهم هر روز نام تو را زمزمه کنم
همین.
خرداد 86 - کرمانشاه- صادق خدامرادی

جیب هایم پر از گناه می شوند.
با اینکه سنی از ما گذشته
زندگی را می بازم به چشم های شاید مهربان.
سنگ قصد شکستن شیشه را دارد
و در پشت تمام این قضایا
دلم خودش را به خواب می زند
و روزی که بیدار می شود
سنگ با شکستن شیشه
قصد تسخیر وجودش را دارد
محمد صادق خدامرادی

میان دفتری که هر روز در ان
نوبت گریه کردن من است.
قلبم را در ویترین چشمها به حراج می گذارم
هوای تازه را که هجا می کنم
جوانه نمی زنم هیچ
گرد و غبار می شوم و
سپورهای مهربان مرا جارو میزنند
و من هر روز اغاز می شوم
در خیابانی پر از اشتباهات جارو شده
محمد صادق خدامرادی
9 خرداد 86

پرنده بدون منظور می میرد
واژه ی جامانده قرن حاضر
در لبان ترک خورده گورستان
(( انا لله و انا علیه راجعون ))
در تاریک روشن شهری که در ارزوی بیداری ست
تصویر فراموش شده ی پایداری عشق
رفته است به جای که عرب نی انداخت
خاطره های خوش از ترس به زیر سوال رفتن
دوئل را تمرین می کنند
و دودش به چشم جنینی می رود
که هنوز هوای تازه استنشاق نکرده
در میان همهمه ی دره و باغ
سگهای سفید امنیت تجزیه می شوند
و مرگ خسته تر از همیشه
از این بازی کنار می کشد
طعم نا مطبوع گلادیاتور بودن را
هم باید قلم تحمل کند
هم پدری که توان جمع کردن گلیم خود را ندارد
بهار در را به روی خود می بندد
درد ناخوش یک بیمار سرطانی را درک می کند
و تمام تقویم ها او را استیضاح می کنند
چه هولناک است
خبر مرگ اخرین قاصدکها
دیگر هیچ کسی بوی نان را
برای کودکان نخواهد برد
هیچ شاعری نان شعرش را
با کودکان یتیم تقسیم نمی کند
روی سیاه زمین
با بارش یک قرن برف هم سفید نمی شود
آزادی و عشق
افسانه خنده داری ست که هر شب
کودکان با آن به خواب می روند
همیشه بازی خیلی ساده عوض می شود
طناب های که یک روزی
با آن تاب می خوردیم
حالا خودمان را به ان می آویزیم.
محمد صادق خدامرادی

آنها به خاطر باور هاييشان رنج مي كشند و رنج مي كشند و مي ميرند
براي آنها زندگي وظيفه ايست فلسفي و انديشيدن تنها ويگانه مشغله مستمر زندگيشان و تنها محتوي آن است
( آزنولد هاوزر – تاريخ اجتماعي هنر )
سنگنوشته هاي باران
ترس گل از نروئيدن است
كه اب را تمام ملال از ماندن
باران ميترسيد كه داستان رستن را بگويد به درخت
روح ترد ساقه را نوشته بودند كه بمير
من وحسرت و اين سيزي و بالئدگي و جوانمرگي او
در مي روئيد
ديوار برپا مي ايستاد و كلوخ سر راه پاكي
كپر سبز دوست داشتن
سنگ چين و گل آندود
نسيم عطر آلوده فكر در باغ وسوسه ها زنداني
دختر عاشق هنوز
در ترديد باز يا بسته بودن پنجره ها
پسزان عاشق
هنوز در ترديد شكستن ديوار شيشه اي شك با سنگ يقين
قسم به ستاره
قسم به بامداد سوگند به قلم زنده بيد
سوگند بر برگ خزنده گل ياس
كه در ساقه عطر آلوده نيلوفر فكر هر روز صد بار زنده مي شويم و مي روئيم
فانی - مجتبی ابراهیمی

پرنده بدون منظور می میرد
واژه ی جامانده قرن حاضر
در لبان ترک خورده گورستان
(( انا لله و انا علیه راجعون ))
در تاریک روشن شهری که در ارزوی بیداری ست
تصویر فراموش شده ی پایداری عشق
رفته است به جای که عرب نی انداخت
خاطره های خوش از ترس به زیر سوال رفتن
دوئل را تمرین می کنند
و دودش به چشم جنینی می رود
که هنوز هوای تازه استنشاق نکرده
در میان همهمه ی دره و باغ
سگهای سفید امنیت تجزیه می شوند
و مرگ خسته تر از همیشه
از این بازی کنار می کشد
طعم نا مطبوع گلادیاتور بودن را
هم باید قلم تحمل کند
هم پدری که توان جمع کردن گلیم خود را ندارد
بهار در را به روی خود می بندد
درد ناخوش یک بیمار سرطانی را درک می کند
و تمام تقویم ها او را استیضاح می کنند
چه هولناک است
خبر مرگ اخرین قاصدکها
دیگر هیچ کسی بوی نان را
برای کودکان نخواهد برد
هیچ شاعری نان شعرش را
با کودکان یتیم تقسیم نمی کند
روی سیاه زمین
با بارش یک قرن برف هم سفید نمی شود
آزادی و عشق
افسانه خنده داری ست که هر شب
کودکان با آن به خواب می روند
همیشه بازی خیلی ساده عوض می شود
طناب های که یک روزی
با آن تاب می خوردیم
حالا خودمان را به ان می آویزیم.
محمد صادق خدامرادی

یک تکرار نا موزون برگ برگ تقویم
هفت روز هفته را
جدل می کنم با
دلهره و تنهائی و اضطراب
و سر خود را گرم می کنم با
چند تکه کاغذ و کتاب و روزنامه
راستی
اکنون چند هزار دقیقه گذشته ست از آخرین دیدار
خوب می دانم
هیچ خورشیدی توان مرحم زخم مرا ندارد
بگذار آسوده تر بگویم
قضیه ی من تو را سالها پیش
فیثاغورث کشف کرد
دو خط موازی...
صادق خدامرادی

چراغ قرمز است
اما من هی گاز می دهم
این کلید دارد می پوسد
ومن هنوز رمز گاو صندوق را نمی دانم
یادم می اید
همیشه به من می گفتی
: وصله ی نا جور
اما من هی می خواهم
وصله ام را به تو بچسبانم
ولی خودت می گویی
پایت را از گلیمت درازتر نکن
چراغ من هیچ وقت سبز نمی شود
ولی من لجوجتر از انم و همیشه
smsاز طریق
برایت می فرستم
دوستت دارم
چه بخواهی چه نخواهی
صادق خدامرادی

۱سربسته باش پیشانی شکسته ۲ در تاریکی همین دور و برهای بی راه ماه ۳ باد می آمد یا نمی آمد نمیدانم ۴
|

دوستت داشتم در گذشتههاي دور
آن قدر دور
که هر وقت به ياد ميآورم
پارچبلور کنار سفرهي من
ابريق ميشود
کلاه کپي من، دستار
کت و شلوارم، رداي سفيد
کراواتم، زنار
اتاق، همين اتاق زير شيرواني ما
غار
غاري پر از تاريک و صداي بوسههاي ما
و قرنهاي بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آنقدر که در خيالبافي آن همه عشق
تو در سفينهاي نزديک من
من در سفينهاي ديگر، بسيار نزديکتر از خودم با تو
دست ميکشيم به گونههاي هم
بر صفحهي تلويزيون.
بیژن نجدی

کسي ميداند
شماره شناسنامهي گندم چيست؟
کدامين شنبه
آن اولين بهار را زاييد؟
يک تقويم بي پاييز را
کسي ميداند از کجا بايد بخرم؟
هيچکس باور نميکند که من پسرعموي سپيدارم
باور نميکنند
که از موهايم صداي کمانچه ميريزد
کسي ميداند؟
گروه خون جمعهاي که افتاده روي پل امروز
پل حالا
پل همين لحظه
O منفيست؟
A يا B؟
يا AB؟
بیژن نجدی

|
در انتهای هر سفر
حسین پناهی
|

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
*
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.
نیما

|
ارغوان ! شاخه ی هنخون ِ جدامانده ی من
ه.الف.سایه |

ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه شچشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
بوسه شیرین روزی آفتابی را
از نوازشهای گرم دستهای من
دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
می تپد بی تاب در خواب هوسنک امید خویش
پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار می جوید
چون مه پیچان به روی درههای خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندمزار
تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
ای کدامین شب یک نفس بگشای مژگان سیاهت را
ه.الف.سایه

در باغ « بی برگی » زادم
و در ثروت « فقر » غنی گشتم.
و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.
و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.
و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.
و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.
و از « دانش » ، طعامم دادند.
و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.
و از « مهر » نوازشم کردند.
و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.
و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.
و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.
دکتر علی شریعتی


تند و بریده در آغوش می فشاری
و من احساس می کنم که رها می شوم
و عشق
مرگ رهایی بخش مرا
از تمامی تلخی ها می آکند
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت مرا پایانی نیست
(تقدیم به م . ح )

در قانونی که
حرف زدن از سوسک ها قدغن است
حمل مرگ موش
شاید جرمش اعدام باشد
((....))
در این زمانه
چه نعمت خوبی ست
خورشید بی توجه به پول جیبمان
برایمان طلوع می کند
(( !!!!!!!!!!!!!!! ))
ساده؟؟
سیبی را که تمام راه با خود اورده بودم که با تو قسمت کنم
پرت کردی زیر ماشین
ساده ساده
و حالا
از خجالت پنهان شده ی
پشت همان ماشین
کنار راننده
کنار کسی که نمی داند حتی
عاشقی پلاک چند است
محمد صادق خدامرادی

در حال سقوطم
به موهایت اویزان شده ام
به من نگو دست بردار
مشتم که باز شود
دیگر نیستی
مهدی کمالی

عاشق شده بود
با دست و دلی کبود عاشق شده بود
افتاد شکست زیر باران پوسید
ادم که نکشته بود عاشق شده بود
مهدی احمدی

کسی برایم دست نزند
از اتفاقات قبلی جمله ی تکراری می شود
به من دست نزنید
من از عمق سیاه چالها
صحبت نمی کنم
من روی زمین گیر شده ام
را شده است بخوانید
من قانون این اتاق
بوی شمع های مرده میدهد
بوی اتفاقات افتادم نیفتید
توی دیگ هیچ اتش سوزی نذری نمی دهند
فقط کمی خاک بریزید
می خواهم به سیاه چال خودم برگردم
میلاد شکرابی

یک چشم که گمان کرده هرشب تو در اینجایی
می ترسم از اینکه تو اهسته بیایی باز
خوابم ببرد ناگاه بر بالش لالایی
گفتی که می ایم من هر جا که غمی باشد
غم می رسد اما تو ... اما تو نمی ای
چشمم به در است اینک در خلوت این شبها
من منتظر هستم ای حضرت تنهایی
کمیل قاسمی

تقدیم به عزیزترین مفقودالاثر
جهانم سرگردان بود
طبق روال غروب کردن خورشید
با اندیشه های مشوش
گامهای نامتعادلم را به جائی که خودم هم نمی دانستم
به زور روانه می کردم
تنها یادبود میراث ادمی
کلید نجات من بود و پرنده
اما قاطعیت جایزالخطای انسان
مسیح را به بالای دار برد
جمهوریت را در یلدای سرد جهالت ، به آتش کشید
لذت از دلتنگی فرشته ی که بال ندارد
صمیمانه مرگ را به پروانه ها هدیه می کرد
زندگی م با شلیک خواسته یا ناخواسته گلوله آغاز شد
در بامداد ِ پائیزی با پیکری شسته شده از گناه
هنوز چند قدم با زندگی راه نیامده بودم
که نجوای مچاله شده ی سفسطه ی زمان
لایه های سیاهی بر سنگفرش ذهنم اضافه می کرد
و خوشبخت بودم که
بالاتر از سیاهی رنگی دیگرنبود
صدای خستگی م کمی جلوتر از نقطه ی صفر بلند شد
در زندانی که دیوار انرا
هیچ کریستف کلمبی کشف نکرده
حریم کوچک خوشبختی
تردید ادامه ی واژه ی عشق بود
و بزرگترین سو سوی نقطه های مجهولی در افق
وقتی از مرگ هم کاری برنمی آید
بگذارید
خورشید آخرین لحظاتش را به فال نیک بگیرد
عدالت در این تصویر شوم بر دیوار
چیزی کم از اعتدال ستم ندارد
در جهانی که سرگردان تر از من می نمود
از درخت آفت زده ی ذهنم
انتظار حاصلی جز میوه های کال نبود
آئینه را که می نگریستم
مردی از هراس حجم وسیع نمی دانم هایش
گریه می کرد
طعم نا مطبوع تهوع
طاعون برگ برگ زندگیم
صدای انسان خواب رفته ی درونم را بلند کرد
و به جای نزدیکترین رفیقانم
سقراط و فلسفه ی مقدسش از خاک دورترین لحظه ها
به یاریم برخاست
در تاریکترین نقطه ی که ایستاده بودم
واژه گمشده ی زندگی را مجسم کردم
نهایت فقر وجودی چاره ام را به تردید می کشاند
آب نخورده ی دستانم را می سپارم به قسمت
خودم را رها می کنم در جاده ای که برگشتنم با خداست
مجهولات خسته ی که خیال حل شدن را ندارند
امید واهیم را ناامید می کنند
دشت خاک خورده حقیقت
مجالی برای ابراز وجود ندارد
سالی می گذرد
تقویم ها به خواب زمستانی می روند
چشمانم به تسلیم بسته می شوند
روی دوش نمی دانم هایم تشییع می شوم
یک شبه ره صد ساله را می روم
با تمام قانون های که نمی شناختم اشنا می شوم
و مواجه می شوم با
درهای باز و نیمه بازی که پشت انها هرگز پیدا نشده ام
و حالا می فهمم
مرگ جهشی ست از نمی دانم ها
به سکوت ، حقیقت گم شده ی زندگی
محمد صادق خدامرادی
85/8/28

چيزي شبيـــه ياس مثــل يـــــاس پــرپـر
سي سال و چندين مـــاه در غربت برادر
اي كاش دستي بود تا مي كاشت من را
در بـــاغ بـــالا دست يا يك بـــاغ بهتــــــر
يا دست كم يك نردبان خشــك و خـــالي
شــــايد تلاقـــي كــــرد با بـــال كـــبوتــر
گاهـــي شــبيه بنـــــد بـــازانم - هوايي-
ناگــاه مي افتم زميــن با كــــتف يا ســـر
تا مي برنـــدم روي دوش خــويش مــردم
بــــاز از فـــراز شـــانه مي افــتم مكــــرر
پــــاي زبــانم از هــمان آغــــاز گيـــر ست
ديگـــر نمــي گــويم كـــلامي خير يا شــر
رضا کرمی






