عزیزترین مفقودالاثر
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران
|
||||
|
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
ای شعر پارسی! كه بدین روزت اوفكند؟
كاندر تو كس نظر نكند جز به ریشخند ای خفته خوار بر ورق روزنامهها! زار و زبون، ذلیل و زمینگیر و مستمند نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی كلام نی رمزی از زمانه و نی پارهای ز پند نه رقص واژهها، نه سماعِ خوشِ حروف نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند یارب، كجا شد آن فر و فرمانرواییات از ناف نیل تا لبة رود هیرمند؟ یارب، چه بود آن كه دل شرق میتپید با هر سرود دلكشت، از دجله تا زرند فردوسیات به صخرة ستوارِ واژهها معمار باستانیِ آن كاخ سربلند ملاح چین، سرودة سعدی ترانه داشت آواز بركشیده بر آن نیلگون پرند روزی كه پایكوبان رومی فكنده بود صید ستارگان را در كهكشان كمند از شوق هر سرودة حافظ به ملك فارس نبض زمانه میزد از روم تا خُجند فرسنگهای فاصله از مصر تا به چین كوته شدی به مُعجز یك مصرعِ بلند اكنون میان شاعر و فرزند و همسرش پیوند برقرار نیاری به چون و چند زیبد كزین ترقیِ معكوس در زمان از بهر چشمزخم بر آتش نهی سپند! كاینگونه ناتوان شدی اندر لباسِ نثر بیقربتر ز پشگل گاوان و گوسپند جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را آكند از مزخرف و آزُرد زین گزند جای بهار و ایرج و پروینِ جاودان جای فروغ و سهراب و امّیدِ ارجمند بگرفت یافههای گروهی گزافهگوی كلپترههای جمعی در جهلِ خود به بند آبشخور تو بود هماره ضمیرِ خلق از روزگارِ گاهان، وز روزگارِ زند واكنون سخنورانت یك سطر خویش را در یاد خود ندارند از زهر تا به قند در حیرتم ز خاتمة شومت، ای عزیز! ای شعر پارسی! كه بدین روزت اوفكند؟ نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
خیال می کنی که می شناسی اش
مگر تو کیستی؟ علی؟ حسین؟ یا پیامبر خیال می کنی که کیستی که این چنین نشسته ای و حرف می زنی؟ نه بال و پر به روی شانه ات که جبرئیل خوانمت نه عاشقی که رنگ عشق می دهد خبر نه هیچ کس تو نیستی و هرچه هست، اوست و او ادامه ی بهشت در زمین و هرکجا که می رود بهشت سبز می شود به زیر پاش آسمان کبوتری که در بهشت روی حوض کاشی اش نشست ماه پیاله ای شکسته پای چشمه اش سحر اشارتی ز دستمال رحمت علی و دستمالی از انار و بخششی دگر و دستمای از انار سرخ آفتاب * گریستم و صبح شد انار، سرخ تر -سر بریده ی حسین را نگاه کن انار سرخ می کند ز کوچه ها گذر دلش گرفت و زیر گریه زد و دستمال میان سرخی انار بسته شد به سر... (بیژن ارژن) نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
خیال می کنی که می شناسی اش
مگر تو کیستی؟ علی؟ حسین؟ یا پیامبر خیال می کنی که کیستی که این چنین نشسته ای و حرف می زنی؟ نه بال و پر به روی شانه ات که جبرئیل خوانمت نه عاشقی که رنگ عشق می دهد خبر نه هیچ کس تو نیستی و هرچه هست، اوست و او ادامه ی بهشت در زمین و هرکجا که می رود بهشت سبز می شود به زیر پاش آسمان کبوتری که در بهشت روی حوض کاشی اش نشست ماه پیاله ای شکسته پای چشمه اش سحر اشارتی ز دستمال رحمت علی و دستمالی از انار و بخششی دگر و دستمای از انار سرخ آفتاب * گریستم و صبح شد انار، سرخ تر -سر بریده ی حسین را نگاه کن انار سرخ می کند ز کوچه ها گذر دلش گرفت و زیر گریه زد و دستمال میان سرخی انار بسته شد به سر... (بیژن ارژن) نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
آیین های عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده است زلیخا عوض شده است سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است آن با وفاکبوتر جلدی پر کشید اکنون به خانه آمده اما عوض شده است حق داشتی مرانشناسی به هرطریق من همچنان همانم و دنیا عوض شده است
فاضل نظری نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
آری می شود
می شود با خیال تو تمام جاده های جهان را پیمود تنها به من بگو در کدام ابادی پنهان شده ای؟ به کسی نگو من از جغرافیای جهان فقط راه خانه ام را بلدم
امیرآقایی نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
قرار است
((گوش شیطان کر)) دل به دریا بزنم در کنارت پهلو بگیرم دریغا دریغا دلم گرفته است از جرمی که هنوز هیچ قانونی انرا وضع نکرده از عدم تفاهم خورشید و ماه از گریختن به تنهایی و حتی از وای به حالت انسان
در کودتای دیوار و دستبند فریاد گلویم می شکند و به احتیاط گریه می کنم تمام حرفهایم را تمام زخم تنم را و حتی لبیک مشت و لگد در جواب منطقی که سقراط نمی دانست هیچ به درد بشر عهد توپ و تفنگ نخواهد خورد پس خاطرات حلقه های خون صورتی زخم آلود تاول های دست و پایم خاطرات هر لحظه اماده خداحافظی همه را همه را می بخشم به آیینه به دفتر به کودکی که خیلی تفنگ بازی دوست دارد
و اینچنین رقم خواهد خورد سرنوشت کسی را که روزی آزادی را دوست داشت
( با چشمانی بغض آلود - صادق خدامرادی ) .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
20 اردي بهشت 87
يك پيامك معمولي اينجا بيمارستان امام... مهدي خودكشي كرد ... !!!!!!!!!!!!!!!!!! دارد يكسال مي گذرد از خودكشي دانشجويي علوم اجتماعي شاعري در سياهچاله ي دنيا مبحوس شاعري كه درد را مي فهميد شاعر سكانس دنيا... و سكانس آخرش هم خيلي زود بود. با چشماني اشكبار تقديم به مهرباتنرين چشمهاي دنيا
باز در هجر زمستاني سردي ديگر سايه گسترد شبي ديگر و مرگي ديگر شب تمرين شده اي رايت يلدا بر دوش شب سردي علم كشتن فردا بر دوش شبي آشفته شبي شوم شبي سرگشته شبي از سردترين قطب زمين برگشته امشب از مملكت زاغ و زغن مي آيم از لگد مال ترين طرف چمن مي آيم گفتني ها همه راز است ولي خواهم گفت شرح اين قصه دراز است ولي خواهم گفت من فروپاشي اركان وفا را ديدم خوش نداريد ولي اشك خدا را ديدم چه چمن ها كه نروئيده پريشان كردند چه خدا را كه فداي دوسه من نان كردند چه لطفان كه به پيران حبش بخشيدند چه ظريفان كه به مشتي تن لش بخشيدند همه را ديده و در بستر خون خوابيدم اين حكايت تو فقط مي شنوي، من ديدم آشنا مردي و غيرت به اسارت رفته خم نه، پيمانه و ميخانه به اسارت رفته سينه آماج كلام است قلم برداريد ديده تاراج خزان است قدم برداريد بر سر خانه ي اجدادي خود برگرديد شهر رسواست به آبادي خود برگرديد كم به اين ورطه كشاندند تحمل كرديم كم به ما آب ندادند! ولي گل كرديم كم پراكنده شديم از در درهاي بهشت به گناهي كه نكرديم و قلم زود نوشت مرد گلزار تو را رام و نمك گير كند بر سر سفره ي اربابي خود سير كند تشنه اي باش و بمير و سراين كوزه مرو كوزه بشكن و دهن روزه به درويزه مرو آلت دست فروتر از خود نشويد نردبان دوسه تن پست تر از خود نشويد نگذاريد كه هذخيره به ناني برسد هر تن هرزه به نام و نشاني برسد هر مگس داعيه نغمه سرايي بزند هر كه منصور شود لاف خدايي بزند اين خزان ديده چمن را به مرض مي خواند بي سلاحي ست فقط خوب رجز مي خواند دردها سر به هم آورده خدايا چه كنم مثنوي واژه كم آورده خدايا چه كنم بر كن اين ريشه كه از ژا به سرش را خون است بشكن اين شيشه كه مصداق هم الغابون است شايد اين چوب سترون گل اميد شود اين شب يائسه آبستن خورشيد شود.
شايد اين شعر باعث تعطيلي هميشگي نشريه دانشگاهي ما « باران » شد اما ...
لطفا در صورت استفاده از ابيات يا كل شعر ، نام مولف جونمرگ آن فراموش نشود.
اردي بهشت 88- تهران يكسال بعد از مرگ مهدي
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم فروردین 1388 توسط محمد صادق خدامرادی
|
در نظریات جامعه شناسان
بدنیا می آییم زندگی می کنیم بافرهنگ می شویم و با فرهنگمان به جنگ هم می رویم نان را به نرخ خون مردم می خوریم و خیلی راحت با فرضیه های اقتصاددانان شاعر می شویم و گنجشکهای تمام دنیا را با انگشت می شماریم
اول فروردین ۸۸ صادق خدامرادی نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
با پاهای چوبیم
جاده ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارم تا که ... هیچ موریانه ی ایستادنم را در دفتر خاطرات خویش ثبت نکند
فرهاد ملکی ( ف . فلق )
././././././././././. در خواب دیدم که می آید و نظر کردم دیدنش را آری اما او نیامد ولی من ادا کردم نذرم را بفرمائید انتظار بفرمائید انتظار
رشید صدری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
داغ دلم شد تازه تر وقتی تو را دیدم
وقتی تو را با مردم شهر سنجیدم هی فکر می کردم ولی حالا یقین دارم من عاشقم خط می کشم بر روی تردیم انگار شب ها همچنان با روز می جنگد گم شد میان ظلمت چشم تو خورشیدم فصل سکوتت آمده اینجور معلوم است امسال هم در امتحانت پاک تجدیدم اعصاب من خرد است ازاینکه هزاران بار تو بی وفا بودی و من هم دیر فهمیدم کاری به من کردی که هی به خویش می گویم ای کاش از اول تو را هرگز نمی دیدم
خانم الهام مظفری از مجموعه قطار آمد و یک اتفاق جاری شد نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
مدتی می شود اکنون
تو را در خودم جستجو می کنم همیشه به بن بست … یک قدم نزدیکتر … از سقوط اصالت شاعرانه ام را کثرت فرا می گیرد صفحه ی اول را ورق می زنم لا به لای (( الف )) ((دال)) (( میم )) آبی و ارام عدم تا انسان باید خودم را پیدا کنم؟ یا صفحه ی دوم سوم چهارم خودم را پاک می کنم از حتی خودم!!! که شروع شده ام از یک هبوط تا تو را... شاید اگر از هفت پردۀ آبی بیابمت ؟!! اما تازگیها ... تو هنوز آنقدر در دور دستهای نزدیک منی که آغاز شده ای از « انا قریب من حبل الورید » و من گم شده ام در تو انچنانکه هیچ ... !! احسان حقیقی نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
در ورای تپه ها چوپانیست نیلبک در دست
گله ی گرداگرد او حلقه بست گوسفندان فارغ از اندیشه ی گرگ گوسفندانی که او را می فهمند آری همه اینجا آشنایند چوپان خوب می نوازد خوب می خواند
(( آی دمت گرم ، صدایت گیرا نای کرنایت همیشه برنا ))
اینبار نقاش است که دست بر جبین می کوبد چاره لاعلاج کار خود می جوید کار او تضاد است و تباهی که ساز کند با همه زیبایی آه
قلم نقاش آمد و زوزه گرگ سینه چاک نیلبک از دست چوپان افتاد به خاک صدایی نیلبک را دیگر نتوانم شنید آه نقاش نقش اخر را هم کشید حالا من ماندم و انجماد لحظه ها
اکبر غلامی نوشته شده در تاريخ جمعه ششم دی 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
گام های نیامده کسی را با خود زمزمه می کنم
راستی چقدر به انتهای دنیا باقی ست ... زمان کور و کر و لال امتداد دردناک مچاله شده یک وسوسه بوی گندیده یک اندیشه توقف ناآرام فلسفه ی به قدمت نبودن من گریبانگیر تمام لحظه های نیامده ام تکذیب عشق در کوچه باغ های حلقه و دیوار و زنجیر و خیال چقدر تا انتهای دنیا باقی ست زندانی آزادی و عشق را انکار می کند و پرنده پرواز را و من تو را امشب آدمیان سقوط آخرین ستاره را جشن می گیرند
صادق خدامرادی نیمه شب اواسط قرن تردید خودکشی یک جنین
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
این ضبط صوت کهنه که تا ناله می کند
بی جا ؟ نه ضبط بی تو به جا ناله می کند ضبطی که جان ندارد واین گونه عاشق است بی شک فقط به یاد شما ناله می کند موسیقی بدون کلام همیشگی خواننده ی بدون صدا ناله می کند حتی نوار شاد در این ضبط سوگوار غمگینتر از نوار عزا ناله می کند ((باران عشق)) ضجه ی این ضبط کار توست ((باران عشق))ضبط تو را ناله می کند شبها که پخش می شوی از باندهای ضبط تا صبح خانه ی ما ناله می کند من هم به جای خواب پر از مرگ میشوم و ضبط مرگ مرا ناله می کند مهدی زارعی نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مهر 1387 توسط محمد صادق خدامرادی
|
کوچه تاریکی هدیه می کند
شما ها در اتاق خود
مردن خود را تما شا می کنید
آنقدر فراموش شده اید
که حتی
مادرتان شما را به یاد نمی اورد
اما وقتی سر ماه شد
می آیند از شما عوارض شهرداری می گیرند.
مهر ۸۷ منتظر اشعار بعدی باشید تا بعد نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
امروز از هیچ جانبی باد نمی آید
به آرامی نقشه ی درخت را بر دیواره ی ذهنم پیاده می کنم شکوفه گنجشک برگ و به آرامی مهمان ناخوانده روزگار تبر رویاهایم را پایان داد. صادق خدامرادی - مهر ۸۶ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
باید اعتراف کنم
من نیز گاه به آسمان نگاه کردم دزدانه در چشم ستاره گان نه به تمامی شان تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
پائیز بسیت و دو
و دریغ که فقط ماه را به سرانگشت می نگرم بی پرنده بی باران
صادق خدامرادی ـ مهر ۸۶ نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
آرامش دست نیافتنی
شب را تفسیر می کنم بی چراغ ، بی پرده ، بی گلدان. به نقطه ی از اوج فنا که می رسم سقوط می کنم از هرچه نیست از آرزو ، از عشق ، از خوشبختی. دفتر شب از حضور عشق خالی ست و بزرگترین جرم شب همین است اینجا قرنهاست خواب خوش غلاف شده است و شب تنها مرگ را امضاء می کند مرگی که نه با زیبائی ها کاری دارد نه با زشتی ها. حقیقت هم همین است خواسته یا ناخواسته کمتر کسی به آرامش اردی بهشت می رسد. یک طرحواره بانو نمی دانم چرا هیچکدام از راه های جهان به دل تو راه دارد و هیچ عابری هم راه ورودش را نمی داند البته اگر عاشق یکی از انها نشوی صادق خدامرادی نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
سر در نمی اورم
چراغ قرمز است اما من هی گاز می دهم این کلید دارد می پوسد ومن هنوز رمز گاو صندوق را نمی دانم یادم می اید همیشه به من می گفتی : وصله ی نا جور اما من هی می خواهم وصله ام را به تو بچسبانم ولی خودت می گویی پایت را از گلیمت درازتر نکن چراغ من هیچ وقت سبز نمی شود ولی من لجوجتر از انم و همیشه از طریق sms برایت می فرستم دوستت دارم چه بخواهی چه نخواهی صادق خدامرادی نوشته شده در تاريخ جمعه یکم تیر 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
((تقدیم به چشمهای عزیزترین مفقودالاثر))
برای انسان های عهد اتم و جنگ افزار حرفی نمی توان داشت. بگذار به زندگی مچاله شده خویش، لبخندشان پا بر جا بماند. اما حساب تو از همه جداست نگذار در این خاک وسیع خدا جائی برای زیستن من نباشد. من می خواهم هر روز نام تو را زمزمه کنم همین. خرداد 86 - کرمانشاه- صادق خدامرادی نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
همین خیابان را که ادامه دهم
جیب هایم پر از گناه می شوند. با اینکه سنی از ما گذشته زندگی را می بازم به چشم های شاید مهربان. سنگ قصد شکستن شیشه را دارد و در پشت تمام این قضایا دلم خودش را به خواب می زند و روزی که بیدار می شود سنگ با شکستن شیشه قصد تسخیر وجودش را دارد محمد صادق خدامرادی نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم خرداد 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
آغاز می شوم در خیابانی پر از اشتباهات جارو شده
میان دفتری که هر روز در ان نوبت گریه کردن من است. قلبم را در ویترین چشمها به حراج می گذارم هوای تازه را که هجا می کنم جوانه نمی زنم هیچ گرد و غبار می شوم و سپورهای مهربان مرا جارو میزنند و من هر روز اغاز می شوم در خیابانی پر از اشتباهات جارو شده محمد صادق خدامرادی 9 خرداد 86 نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط محمد صادق خدامرادی
|
آنها به خاطر باور هاييشان رنج مي كشند و رنج مي كشند و مي ميرند براي آنها زندگي وظيفه ايست فلسفي و انديشيدن تنها ويگانه مشغله مستمر زندگيشان و تنها محتوي آن است ( آزنولد هاوزر – تاريخ اجتماعي هنر ) سنگنوشته هاي باران
ترس گل از نروئيدن است كه اب را تمام ملال از ماندن باران ميترسيد كه داستان رستن را بگويد به درخت روح ترد ساقه را نوشته بودند كه بمير من وحسرت و اين سيزي و بالئدگي و جوانمرگي او در مي روئيد ديوار برپا مي ايستاد و كلوخ سر راه پاكي كپر سبز دوست داشتن سنگ چين و گل آندود نسيم عطر آلوده فكر در باغ وسوسه ها زنداني دختر عاشق هنوز در ترديد باز يا بسته بودن پنجره ها پسزان عاشق هنوز در ترديد شكستن ديوار شيشه اي شك با سنگ يقين قسم به ستاره قسم به بامداد سوگند به قلم زنده بيد سوگند بر برگ خزنده گل ياس كه در ساقه عطر آلوده نيلوفر فكر هر روز صد بار زنده مي شويم و مي روئيم
|
||||
۱سربسته باش پیشانی شکسته ۲ در تاریکی همین دور و برهای بی راه ماه ۳ باد می آمد یا نمی آمد نمیدانم ۴
|
بیژن نجدی
بیژن نجدی
|
در انتهای هر سفر
حسین پناهی
|