تبليغاتX
عزیزترین مفقودالاثر
عزیزترین مفقودالاثر
وبلاگ تخصصی شعر معاصر ایران
 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 توسط محمد صادق خدامرادی |
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد
كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری
نرسید آن ماهی كه به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری
سحرم كشیده خنجر كه ، چرا شبت نكشته ست
تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به كنار گیر و بگذر
كه به غیر مرگ دیر نگشایدت كناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 توسط محمد صادق خدامرادی |
وظایف الاعضاء (1)
دهان از لب و دندان زبان تشکیل می شود. فکر کردیم شاید شما ندانید وقتی دهانی سرویس می شود، در واقع همه اینها با هم سرویس می شوند که به آن می گویند، جنرال سرویس.
ما نمی دانیم وظیفه اصلی دهان گفتن است یا خوردن. هرچند خوردن به نظر صحیح تر می آید. چون بسیاری از افراد فقط می خورند و صدایشان در نمی آورند! بعضی از حکما معتقدند که حرفی نزنند، سرویس هم نمی شونذ، پس همان بهتر که وظیفه اصلی اش خوردن باشد.

به یاد استاد عزیز: عمران صلاحی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام شهریور 1389 توسط محمد صادق خدامرادی |
عنوان : سيب و تابوت
تاريخ : 1389/05/24
شاعر / نويسنده : خدامرادي، صادق
موضوع :اشعار دفاع مقدس

 


براي مزارع زيتون
بهار، در خاطره هاي خوش يافت مي شود.
سرخي سيب هاي لبنان
راه به تابوت مي برند
و داغشان، بر جگر مادران مي نشيند.
مهمان هميشگي خاله بازي كودكان
بمب هاي خوشه اي است،
كه بازي را هميشه نيمه تمام مي گذارد.
درچراغ قرمز انديشه ها
« هلوكاست»بهانه مي شود
و كودكان براي ملاقات پدر
قبرستان هاي مارون الراس را مي جويند.
تكرار قاطعيت جايز الخطاي انسان
واژه ي خوشبختي را از قانا و صور كوچ داده است.
راستي؟!!
كدامين تقويم مي تواند فراموش كند
ناله هاي مردمان آواره ي كرانه ي باختري را؟
اميران عرب زبانشان را گاز گرفته اند
و سر خود را دوخته اند به پرچم آمريكا!؟
تا كلكسيون جرج بوش كامل تر شود.
در تاريك روشن شهري كه در آرزوي آزادي ست
كودكان دلتنگي شان را با سنگ پرتاب مي كنند
و اين چنين رقم خواهد خورد
پايداري واژه عشق:
انتفاضه
و فلسطين.

 


منبع: كتاب اين شرح بي نهايت/ آوازهاي سرخ بلوط/ اشعار منتخب شانزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس/ جلد 2/ بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم تیر 1389 توسط محمد صادق خدامرادی |
باز در حجم زمستانی سردی دیگر

سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر

شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش

شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش

شبی آشفته شبی شوم شبی سرگشته

شبی از سردترین قطب زمین برگشته

امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم

از لگدمال ترین سمت چمن می آیم

گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت

سر این رشته دراز است ولی خواهم گفت

من فروپاشی ارکان وفا را دیدم

خوش ندارید ولی اشک خدا را دیدم

چه چمنها که نروئیده پریشان کردند

چه خداها که فدای دو سه من نان کردند

چه لطیفان که به پیران حبش بخشیدند

چه ظریفان که به مشتی تن لش بخشیدند

همه را دیدم و بر بستر خون خوابیدم

این حکایت تو فقط می شنوی من دیدم

شهر را با دهن روزه به دریا بردند

کوزه بر دوش به دریوزه به دریا بردند

آشنا! مردی و عصمت به اسارت رفته

خم نه، پیمانه نه میخانه به غارت رفته

دیده آماج کمان است قدم بردارید

سینه تاراج خزان است قلم بردارید

تا به کی زخم زبان رخنه کند در تن مان

و به جایی نرسد خون جگر خوردن مان

کم به این ورطه کشاندند و تحمل کردیم؟

کم به ما آب ندادند ولی گل کردیم؟

کم پراکنده شدیم از دم درهای بهشت؟

به گناهی که نکردیم و قلم زود نوشت

کم تو را بر سر بازار ملامت کردند؟

کم نوشتیم و نخواندند و قضاوت کردند؟

ترک این طایفه کن حلقه به گوش دل باش

تو سلیمانی و این ران ملخ، عاقل باش

برقی این گونه که بر دوش زمین می بینی

شعله خرمن دین است چنین می بینی

آی پا بسته تن غلغله روح این جاست

پاره ای تخته بهل، هلهله نوح این جاست

به سر خانه اجدادی خود برگردید

شهر رسواست به آبادی خود برگردید

حالی از عقل درآ دشت جنونی هم هست

این طرف ورطه آغشته به خونی هم هست

فخر بازی یله کن روز نگونی هم هست

" یوم لا ینفع مالا و بننون" ی هم هست

چند فرسوده این آمد و شد باید بود

تا به کی شاهد فرسایش خود باید بود

سنگ در پای بیابان سپرت می کوبند

عده ای بی سر و پا، پا به سرت می کوبند

ننگمان است سر از باغ بدر بردن تو

از کس و ناکسشان سنگ طمع خوردن تو

مرد مگذار تو را رام و نمک گیر کنند

بر سر سفره ی گسترده ی خود سیر کنند

تشنه ای باش بمیر و سر این کوزه مرو

کوزه بشکن دهن روزه به دریوزه مرو

هیچ پرسیده ای ازخود که جلودارت کیست

در بیابان عطش قافله سالارت کیست ؟؟

چهره پوشی که به نام من و تو مردم کشت

مرگ موشی که فشاندیم و فقط گندم کشت

این خوارج همه را غرق ریا می بینم

بر سر نیزه نه قرآن که خدا می بینم

در شبی ننگ قلم گم شده؛ احساس که هست

در تف جنگ علم گم شده؛عباس که هست

مشت‌ها! حلقه به گوش در سندان نشوید

لقمه‌ها! این همه منت کش دندان نشوید

شعر پیراسته تقدیم فلانی مکنید

رخنه در دین خود از بیم فلانی مکنید

آلت دست فرو دست تر از خود نشوید

نردبان دو سه تن پست تر از خود نشوید

مگذارید مگس نغمه سرایی بکند

دیو در هیبت منصور خدایی بکند

ای مسلمان یل ناموس پرست خود باش

 گبر اگر می‌‌شوی افسار به دست خود باش

بذر احساس در این وادی مشکوک مریز

قیمتی درّ دری در قدم خوک مریز

این زمستان که چمن را به عرض می‌خواند

بی سلاحی است فقط خوب رجز می‌خواند

بر حذر باش از این طایفه پیمان شکنند

میهمانان سر سفره نمکدان شکنند

پیش از افطار به مهر تو کمر می‌بندند

 خوش که خوردند به نان و نمکت می‌خندند

٭٭٭

دردها سر به هم آورده خدایا چه کنم؟

مثنوی واژه کم آورده خدایا چه کنم؟

هر بیابان زده مجنون شده یارب مددی

 قاف تا قاف جگر خون شده یارب مددی

یا بزن از لب این قوم به دل دهلیزی

یا برانگیز در این طایفه رستاخیزی

شاید این چوب سترون گل امید شود

وین شب یائسه آبستن خورشید شود

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
زندگی زبیا

یک تکرار نا موزون برگ برگ تقویم

هفت روز هفته را

جدل می کنم با

دلهره و تنهائی و اضطراب

و سر خود را گرم می کنم با

چند تکه کاغذ و کتاب و روزنامه

راستی

اکنون چند هزار دقیقه گذشته ست از آخرین دیدار

خوب می دانم

هیچ خورشیدی توان مرحم زخم مرا ندارد

بگذار آسوده تر بگویم

قضیه ی من و تو را سالها پیش

فیثاغورث کشف کرد


دو خط موازی...
 
 
 
 
 
صادق خدامرادی
سروده شده در سالهای نه چندان دور
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم دی 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
كجاست جاي تو در جمله‎ي زمان كه هنوز…
كه پيش از اين؟ كه هم اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟


و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
ـ كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟


سؤال مي‎كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‎كني اين بار هم دهان كه هنوز…


چه قدر دلخورم از اين جهان بي‎موعود
از اين زمين كه پياپي … و آسمان كه هنوز…


جهان سه نقطه‎ي پوچي است، خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور» از «همانكه هنوز»


همه پناه گرفتند در پي «هرگز»
و پشت «هيچ» نشستند از اين گمان كه «هنوز»


ولي تو «حتما»ي و اتفاق مي‎افتي!
ولي تو «بايد»ي اي حس ناگهان كه هنوز



در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‎دهد از ابرها نشان كه هنوز



شكسته ساعت و تقويم، پاره پاره شد
به جستجوي كسي آنسوي زمان كه هنوز…



                                                                  محمد سعيد ميرزايي

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم دی 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |


خداکند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
 
چو گرد بر سرراهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
 
هزار دست پراز خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
 
چه سال ها که دراین دشت منتظر ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
 
براین مشام و براین جان چه می شود یارب
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
 
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟
 
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خداکند که از آن دور توسنش برسد

 

سعید بیابانکی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم دی 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
 

دريا شده‌ست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

می‌خواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده‌ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشی‌ست باز‌
شايد به گوش‌ها نرسد بيت آخرش‌

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف می‌زنم
حس می‌کنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج‌هات
با هر غروب خورده بر اين صخره‌ها سرش

هم او که دل زده‌ست به اعماق و کوسه‌ها
خون می‌خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ‌ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده‌ام
بغض برادرانه‌ای از قهر خواهرش

 

محمد علی بهمنی

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
ای شعر پارسی! كه بدین روزت اوفكند؟
كاندر تو كس نظر نكند جز به ریشخند
ای خفته خوار بر ورق روزنامه‌ها!
زار و زبون، ذلیل و زمین‌گیر و مستمند
نه شور و حال و عاطفه، نه جادوی كلام
نی رمزی از زمانه و نی پاره‌ای ز پند
نه رقص واژه‌ها، نه سماعِ  خوشِ حروف
نه پیچ و تاب معنی، بر لفظ چون سمند
یارب، كجا شد آن فر و فرمانروایی‌ات
از ناف نیل تا لبة رود هیرمند؟
یارب، چه بود آن كه دل شرق می‌تپید
با هر سرود دلكشت، از دجله تا زرند
فردوسی‌ات به صخرة ستوارِ واژه‌ها
معمار باستانیِ آن كاخ سربلند
ملاح چین، سرودة سعدی ترانه داشت
آواز بركشیده بر آن نیلگون پرند
روزی كه پای‌كوبان رومی فكنده بود
صید ستارگان را در كهكشان كمند
از شوق هر سرودة حافظ به ملك فارس
نبض زمانه می‌زد از روم تا خُجند
فرسنگ‌های فاصله از مصر تا به چین
كوته شدی به مُعجز یك مصرعِ بلند
اكنون میان شاعر و فرزند و همسرش
پیوند برقرار نیاری به چون و چند
زیبد كزین ترقیِ معكوس در زمان
از بهر چشم‌زخم بر آتش نهی سپند!
كاین‌گونه ناتوان شدی اندر لباسِ نثر
بی‌قرب‌تر ز پشگل گاوان و گوسپند
جیغ بنفش آمد و گوش زمانه را
آكند از مزخرف و آزُرد زین گزند
جای بهار و ایرج و پروینِ جاودان
جای فروغ و سهراب و امّیدِ ارجمند
بگرفت یافه‌های گروهی گزافه‌گوی
كلپتره‌های جمعی در جهلِ خود به بند
آبشخور تو بود هماره ضمیرِ خلق
از روزگارِ گاهان، وز روزگارِ زند
واكنون سخنورانت یك سطر خویش را
در یاد خود ندارند از زهر تا به قند
در حیرتم ز خاتمة شومت، ای عزیز!
ای شعر پارسی! كه بدین روزت اوفكند؟
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
خیال می کنی که می شناسی اش
مگر تو کیستی؟
علی؟ حسین؟ یا پیامبر
خیال می کنی که کیستی
که این چنین
نشسته ای و حرف می زنی؟
نه بال و پر به روی شانه ات
که جبرئیل خوانمت
نه عاشقی
که رنگ عشق می دهد خبر
نه
هیچ کس تو نیستی
و هرچه هست، اوست
و او
ادامه ی بهشت در زمین و
هرکجا که می رود
بهشت سبز می شود به زیر پاش
آسمان
کبوتری که در بهشت روی حوض کاشی اش نشست
ماه
پیاله ای شکسته
پای چشمه اش
سحر
اشارتی ز دستمال رحمت علی
و دستمالی از انار
و بخششی دگر
و دستمای از انار سرخ آفتاب
*
گریستم و صبح شد
انار، سرخ تر
-سر بریده ی حسین را نگاه کن
انار سرخ
می کند ز کوچه ها گذر
دلش گرفت و زیر گریه زد
و دستمال
میان سرخی انار
بسته شد به سر...
(بیژن ارژن)
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
خیال می کنی که می شناسی اش
مگر تو کیستی؟
علی؟ حسین؟ یا پیامبر
خیال می کنی که کیستی
که این چنین
نشسته ای و حرف می زنی؟
نه بال و پر به روی شانه ات
که جبرئیل خوانمت
نه عاشقی
که رنگ عشق می دهد خبر
نه
هیچ کس تو نیستی
و هرچه هست، اوست
و او
ادامه ی بهشت در زمین و
هرکجا که می رود
بهشت سبز می شود به زیر پاش
آسمان
کبوتری که در بهشت روی حوض کاشی اش نشست
ماه
پیاله ای شکسته
پای چشمه اش
سحر
اشارتی ز دستمال رحمت علی
و دستمالی از انار
و بخششی دگر
و دستمای از انار سرخ آفتاب
*
گریستم و صبح شد
انار، سرخ تر
-سر بریده ی حسین را نگاه کن
انار سرخ
می کند ز کوچه ها گذر
دلش گرفت و زیر گریه زد
و دستمال
میان سرخی انار
بسته شد به سر...
(بیژن ارژن)
نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
آیین های عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده است  زلیخا عوض شده است

سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی

در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است

آن با وفاکبوتر جلدی پر کشید

اکنون به خانه آمده   اما عوض شده است

حق داشتی مرانشناسی  به هرطریق

من همچنان همانم و دنیا عوض شده است

 

فاضل نظری

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
آری می شود

می شود با خیال تو

تمام جاده های جهان را پیمود

تنها به من بگو

در کدام ابادی پنهان شده ای؟

به کسی نگو

من از جغرافیای جهان

فقط

راه خانه ام را بلدم

 

امیرآقایی

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
قرار است

((گوش شیطان کر))

دل به دریا بزنم

در کنارت پهلو بگیرم

دریغا  دریغا

دلم گرفته است از

جرمی که هنوز

هیچ قانونی انرا وضع نکرده

از عدم تفاهم خورشید و ماه

از گریختن به تنهایی

و حتی از وای به حالت انسان

 

در کودتای دیوار و دستبند

فریاد گلویم می شکند

و به احتیاط

گریه می کنم تمام حرفهایم را

تمام زخم تنم را

و حتی لبیک مشت و لگد

در جواب منطقی که سقراط نمی دانست

هیچ به درد بشر عهد توپ و تفنگ نخواهد خورد

پس خاطرات حلقه های خون

صورتی زخم آلود

تاول های دست و پایم

خاطرات هر لحظه اماده خداحافظی

همه را

همه را می بخشم به آیینه

به دفتر

به کودکی که خیلی تفنگ بازی دوست دارد

 

 

و اینچنین رقم خواهد خورد

سرنوشت کسی را که

روزی آزادی را دوست داشت

 

 

( با چشمانی بغض آلود - صادق خدامرادی )

.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
20 اردي بهشت 87

يك پيامك معمولي

اينجا بيمارستان امام...

مهدي خودكشي كرد

...

!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دارد يكسال مي گذرد از خودكشي دانشجويي علوم اجتماعي

شاعري در سياهچاله ي دنيا مبحوس

شاعري كه درد را مي فهميد

شاعر سكانس دنيا...

و سكانس آخرش هم

                               خيلي زود بود.

با چشماني اشكبار

تقديم به مهرباتنرين چشمهاي دنيا

 

 

باز در هجر زمستاني سردي   ديگر

سايه گسترد شبي ديگر و مرگي ديگر

شب تمرين شده اي  رايت يلدا بر دوش

شب سردي علم كشتن فردا بر دوش

شبي آشفته  شبي شوم  شبي سرگشته

شبي از سردترين قطب زمين برگشته

امشب از مملكت زاغ و زغن مي آيم

از لگد مال ترين طرف چمن مي آيم

گفتني ها همه راز است ولي خواهم گفت

شرح اين قصه دراز است ولي خواهم گفت

من فروپاشي  اركان وفا را ديدم

خوش نداريد ولي اشك خدا را ديدم

چه چمن ها كه نروئيده پريشان كردند

چه خدا را كه فداي دوسه من نان كردند

چه لطفان كه به پيران حبش بخشيدند

چه ظريفان كه به مشتي تن لش بخشيدند

همه را ديده و در بستر خون خوابيدم

اين حكايت تو فقط مي شنوي، من ديدم

آشنا مردي و غيرت به اسارت رفته

خم نه، پيمانه و ميخانه به اسارت رفته

سينه آماج كلام است قلم برداريد

ديده تاراج خزان است قدم برداريد

بر سر خانه ي اجدادي خود برگرديد

شهر رسواست به آبادي خود برگرديد

كم به اين ورطه كشاندند تحمل كرديم

كم به ما آب ندادند! ولي گل كرديم

كم پراكنده شديم از در درهاي بهشت

به گناهي كه نكرديم و قلم زود نوشت

مرد گلزار تو را رام و نمك گير كند

بر سر سفره ي اربابي   خود سير كند

تشنه اي باش و بمير و سراين كوزه مرو

كوزه بشكن و دهن روزه به درويزه مرو

آلت دست فروتر از خود نشويد

نردبان دوسه تن پست تر از خود نشويد

نگذاريد كه هذخيره به ناني برسد

هر تن هرزه به نام و نشاني برسد

هر مگس داعيه نغمه سرايي بزند

هر كه منصور شود لاف خدايي بزند

اين خزان ديده چمن را به مرض مي خواند

بي سلاحي ست فقط خوب رجز مي خواند

دردها سر به هم آورده خدايا چه كنم

مثنوي  واژه كم آورده خدايا چه كنم

بر كن اين ريشه كه از ژا به سرش را خون است

بشكن اين شيشه كه مصداق هم الغابون است

شايد اين چوب سترون  گل اميد شود

اين شب يائسه آبستن خورشيد شود.

 

 

شايد اين شعر باعث تعطيلي هميشگي نشريه دانشگاهي ما « باران » شد

اما  ...

 

لطفا در صورت استفاده از ابيات يا كل شعر ،  نام مولف جونمرگ آن فراموش نشود.

 

اردي بهشت 88- تهران

يكسال بعد از مرگ مهدي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم فروردین 1388 توسط محمد صادق خدامرادی |
در نظریات جامعه شناسان

بدنیا می آییم

زندگی می کنیم

بافرهنگ می شویم

و     با فرهنگمان

                      به جنگ هم می رویم

نان را به نرخ خون مردم می خوریم

و خیلی راحت

با فرضیه های اقتصاددانان

                                     شاعر می شویم

و         گنجشکهای تمام دنیا را

                                         با انگشت می شماریم

 

 

 

اول فروردین ۸۸

صادق خدامرادی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |
با پاهای چوبیم

جاده ها را یکی پس از دیگری

پشت سر می گذارم

تا  که  ...

هیچ موریانه ی

ایستادنم را در دفتر خاطرات خویش

ثبت نکند

 

فرهاد ملکی ( ف . فلق )

 

 ././././././././././.

در خواب دیدم که می آید

و نظر کردم دیدنش را

آری

اما او نیامد

ولی من ادا کردم نذرم را

بفرمائید انتظار

بفرمائید انتظار

 

رشید صدری

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |
داغ دلم شد تازه تر وقتی تو را دیدم

وقتی تو را با مردم شهر سنجیدم

هی فکر می کردم ولی حالا یقین دارم

من عاشقم خط می کشم بر روی تردیم

انگار شب ها همچنان با روز می جنگد

گم شد میان ظلمت چشم تو خورشیدم

فصل سکوتت آمده اینجور معلوم است

امسال هم در امتحانت پاک تجدیدم

اعصاب من خرد است ازاینکه هزاران بار

تو بی وفا بودی و من هم دیر فهمیدم

کاری به من کردی که هی به خویش می گویم

ای کاش از اول تو را هرگز نمی دیدم

 

 

خانم الهام مظفری

از مجموعه قطار آمد و یک اتفاق جاری شد

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |
مدتی می شود اکنون

تو را در خودم جستجو می کنم

همیشه به بن بست …

یک قدم نزدیکتر …

از سقوط

اصالت شاعرانه ام را

کثرت فرا می گیرد

صفحه ی اول را ورق می زنم

لا به لای (( الف )) ((دال)) (( میم ))

آبی و ارام

عدم تا انسان

باید خودم را پیدا کنم؟ یا

صفحه ی دوم سوم چهارم

خودم را پاک می کنم از

حتی خودم!!!

که شروع شده ام از یک هبوط

تا تو را...

شاید اگر از هفت پردۀ آبی بیابمت ؟!!

اما تازگیها ...

تو هنوز

آنقدر در دور دستهای نزدیک منی

که آغاز شده ای از

« انا قریب من حبل الورید »

و من گم شده ام در تو

 انچنانکه                 هیچ ... !!

 

                                                                         احسان حقیقی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |
در ورای تپه ها چوپانیست نیلبک در دست

گله ی گرداگرد او حلقه بست

گوسفندان فارغ از اندیشه ی گرگ

گوسفندانی که او را می فهمند

آری همه اینجا آشنایند

چوپان خوب می نوازد

خوب می خواند

 

(( آی دمت گرم ، صدایت گیرا

نای کرنایت همیشه برنا ))

 

اینبار نقاش است که دست بر جبین می کوبد

چاره لاعلاج کار خود می جوید

کار او تضاد است و تباهی

که ساز کند با همه زیبایی

آه

 

قلم نقاش آمد و زوزه گرگ سینه چاک

نیلبک از دست چوپان افتاد به خاک

صدایی نیلبک را دیگر نتوانم شنید

آه نقاش نقش اخر را هم کشید

حالا

من  ماندم و انجماد لحظه ها

 

 

اکبر غلامی

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم دی 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |
گام های نیامده کسی را با خود زمزمه می کنم

راستی چقدر به انتهای دنیا باقی ست

...

زمان کور و کر و لال

امتداد دردناک مچاله شده یک وسوسه

بوی گندیده یک اندیشه

توقف ناآرام فلسفه ی به قدمت نبودن

من گریبانگیر تمام لحظه های نیامده ام

تکذیب عشق در کوچه باغ های حلقه و دیوار و زنجیر و خیال

چقدر تا انتهای دنیا باقی ست

 زندانی آزادی و عشق را انکار می کند    و پرنده پرواز را    و من تو را

امشب آدمیان

سقوط آخرین ستاره را جشن می گیرند

 

 

                   صادق خدامرادی

                   نیمه شب اواسط قرن تردید خودکشی یک جنین

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |
این ضبط صوت کهنه که تا ناله می کند

بی جا ؟ نه ضبط بی تو به جا ناله می کند

ضبطی که جان ندارد واین گونه عاشق است

بی شک فقط به یاد شما ناله می کند

موسیقی بدون کلام همیشگی

خواننده ی بدون صدا ناله می کند

حتی نوار شاد در این ضبط سوگوار

غمگینتر از نوار عزا ناله می کند

((باران عشق)) ضجه ی این ضبط کار توست

((باران عشق))ضبط تو را ناله می کند

شبها که پخش می شوی از باندهای ضبط

تا صبح خانه ی ما ناله می کند

من هم به جای خواب پر از مرگ میشوم

و ضبط مرگ مرا ناله می کند

مهدی زارعی

نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم مهر 1387 توسط محمد صادق خدامرادی |

 

کوچه تاریکی هدیه می کند

 

شما ها در اتاق خود

 

 مردن خود را تما شا می کنید

 

آنقدر فراموش شده اید

 

که حتی

 

مادرتان شما را به یاد نمی اورد

 

اما وقتی سر ماه شد

 

می آیند از شما عوارض شهرداری می گیرند.

 

 

 

مهر ۸۷

منتظر اشعار بعدی باشید

تا بعد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
امروز از هیچ جانبی باد نمی آید

به آرامی

نقشه ی درخت را بر دیواره ی ذهنم پیاده می کنم

شکوفه   گنجشک    برگ

و به آرامی    مهمان ناخوانده روزگار        تبر

رویاهایم را پایان داد.

                  صادق خدامرادی - مهر ۸۶

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم آبان 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
باید اعتراف کنم

من نیز گاه به آسمان نگاه کردم

دزدانه

در چشم ستاره گان

نه به تمامی شان

تنها بدانها که شبیه ترند به چشمان تو

نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
پائیز بسیت و دو

و دریغ که فقط

ماه را به سرانگشت می نگرم

بی پرنده     بی باران

 

                                 صادق خدامرادی  ـ  مهر ۸۶

نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
آرامش دست نیافتنی

شب را تفسیر می کنم
بی چراغ ، بی پرده ، بی گلدان.
به نقطه ی از اوج فنا که می رسم
سقوط می کنم از هرچه نیست
از آرزو ، از عشق ، از خوشبختی.
دفتر شب از حضور عشق خالی ست
و بزرگترین جرم شب همین است
اینجا قرنهاست
خواب خوش غلاف شده است
و شب تنها مرگ را امضاء می کند
مرگی که نه با زیبائی ها کاری دارد نه با زشتی ها.
حقیقت هم همین است
خواسته یا ناخواسته
کمتر کسی به آرامش اردی بهشت می رسد.





یک طرحواره


بانو
نمی دانم چرا
هیچکدام از راه های جهان
به دل تو راه دارد
و
هیچ عابری هم
راه ورودش را نمی داند
البته اگر
عاشق یکی از انها نشوی

صادق خدامرادی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
سر در نمی اورم

چراغ قرمز است

اما من هی گاز می دهم

این کلید دارد می پوسد

ومن هنوز رمز گاو صندوق را نمی دانم

یادم می اید

همیشه به من می گفتی
: وصله ی نا جور

اما من هی می خواهم

وصله ام را به تو بچسبانم

ولی خودت می گویی

پایت را از گلیمت درازتر نکن

چراغ من هیچ وقت سبز نمی شود

ولی من لجوجتر از انم و همیشه
از طریق
sms
برایت می فرستم

دوستت دارم
چه بخواهی چه نخواهی



صادق خدامرادی
نوشته شده در تاريخ جمعه یکم تیر 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
((تقدیم به چشمهای عزیزترین مفقودالاثر))

برای انسان های عهد اتم و جنگ افزار
حرفی نمی توان داشت.
بگذار
به زندگی مچاله شده خویش،
لبخندشان پا بر جا بماند.
اما حساب تو از همه جداست
نگذار در این خاک وسیع خدا
جائی برای زیستن من نباشد.
من می خواهم هر روز نام تو را زمزمه کنم
همین.


خرداد 86 - کرمانشاه- صادق خدامرادی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 توسط محمد صادق خدامرادی |
همین خیابان را که ادامه دهم

جیب هایم پر از گناه می شوند.

با اینکه سنی از ما گذشته

زندگی را می بازم به چشم های شاید مهربان.

سنگ قصد شکستن شیشه را دارد

و در پشت تمام این قضایا

دلم خودش را به خواب می زند

و روزی که بیدار می شود

سنگ با شکستن شیشه

قصد تسخیر وجودش را دارد




محمد صادق خدامرادی

اسلایدر